تبلیغات
همه چیز درباره ی پیشوای بزرگ آدولف هیتلر - فصل اول کتاب نبرد من(قسمت اول)

نبرد من(mein kamph)

فصل اول

قسمت اول

شاید خواست خداوند این بود که من در بیستم آوریل سال 1889 در شهر کوچک و سرحدی (براناو-ام-این)بین دو کشور آلمان و اتریش به دنیا بیایم زیرا هم بستگی این دو کشور آرزوهای دیرینه ی هر فرد آلمانی بود.

ما هرگز خواستار این نبودیم که آلمان و اتریش از لحاظ مسائل اقتصادی با هم یکی شوند،جنبه های مالی در نظر ما زیاد اهمیت نداشت ولی آرزوی دیرینه ی ما این بود تاروزی که دو کشور آلمان و اتریش با هم متحد نشوند،ملت آلمان نمیتواند استقلال سیاسی خودرا حفظ کند،این ایده آل مانند این بود که می خواستیم فرزندان آلمانی در کانون خانوادگی خود جمع شوند. اگر روزی رایش بتواند بر تمامیخاک آلمانی نشین حکومت کند دنیای سعادت و نیکبختی او آغاز خواهد شد و در صورتی که قادر به تهیه ی مواد خام و امور تغذیه ی مردم خود نباشد قانون زندگی این حق را به او خواهد داد که از زمین بیگانگان برای تأمین معاش خود استفاده کند و در آن وقت کشاورزی جای جنگ را خواهد گرفت و اشک های قربانیان زمین های حاصلخیز جهان را آبیاری خواهد کرد.این آرزوی دیرین هر فرد آلمانی است،تا جایی که تاریخ نشان می دهداین نقطه ی سرحدی که زادگاه من به شمار می آید،شاهد پیکار ها و خونریزی های دامنه دار بوده و جوانان برومندی را به خاک نشانده و در همه وقت با اینکه یک شهر اتریشی بوده،جوانان و سرسپردگان این خاک حاضر نشده اند در برابر قدرت بیگانگان تسلیم شوند.

پدرم هم مانند من در این دهکده ی سرحدی به دنیا آمد.او یکی از کارمندان جزء و با احساس بودو مادرم نیز با همان احساس پاک فرزندان خود را پرورش داد.البته این خاطرات تعلق به زمان خیلی دور دارد زیرا پدرم بعد از چندی با یک شغل ناچیز در شهر دیگری به نام ((پاسو))که چندان از این نقطه فاصله نداشت و جزء متصرفات آلمان بود مهاجرت کرد.اما معلوم است که سرنوشت یک کارمند جزء گمرک همیشه به یک حال نمی ماند و چندی بعد به شهر (لینز)برگشت و تقریباً دوران بازنشستگی خود را در آنجا گذراند.برای این پیرمرد زحمتکش چنین وضعی استراحت و آسایش کامل به شمار نمی آمد.زندگی پدرم از کجا آغاز شد؟او فرزند یک زارع خرده مالک بود و ناچار شد از ابتدای جوانی خانه ی پدری را ترک کند.

در سن سیزده سالگی برای تأمین امرار معاش خود ناچار شد که از کانون خانوادگی خارج شود.با اینکه دهقانان محل به او اصرار می کردند تادر نزد پدرش بماند،اما او برای تهیه ی یک شغل و حرفه ی مناسب به وین رفت.

این مهاجرت در سال 1850 واقع شد ،البته تصمیم او برای خودش بسیار مرارت بار بود زیرا مجبور بود از پدر ومادر دور باشد و وقتی از آنجا خارج شد بیش از سه سکه نقره چیزی نداشت و بعد از گذراندن چهارسال در غربت هنوز وضع و حالش رضایت بخش نبود،بدبختیها و نابسامانی های زیاد وادارش ساخته بود برای تأمین زندگی از آنجا مهاجرت کند و با تحمل رنج ها و مشقات فراوان درحالی که در بینوایی و تنگدستی دست و پا می زد در 17 سالگی به کارمندی رسید و با خود پیمان بسته بود که تا خود را به جایی نرساند به دهکده ی زادگاه خود مراجعت نکند.البته در آن روزگار دیگر به خیال خودش به جایی رسیده بود ولی در آن زمان کسی آن جوان فقیر و پای برهنه ی سالهای گذشته را به خاطر نداشت بنابراین دهکده اش برای او حکم یک منطقه ی خارجی را داشت،بالاخره در سن 56 سالگی خدمت را ترک گفت اما او مردی نبود که وقت خود را یک ساعت به بیکاری و ولگردی بگذراند به این جهت با کوشش زیاد در دهکده ی (لامباخ)و قسمت علیای اتریش زمین زراعتی خرید و برای خود درآمد سالیانه درست کرد و چون مردی کاری و فعال بود تا اندازه ای توانست وضع زندگی خود را مرتب کند.

از همان تاریخ اندیشه های شخصی من آغاز شد،با سروصداهای آزادی و فرار از مدرسه و معاشرت با افراد بزرگتر از خودم،که غالب این معاشرت ها مادرم را غصه دار و ناراحت می کرد ،مرا کمی هشیار ساخت،و غالب اوقات درباره ی همه چیز از خود می پرسیدم. زیرا فکر و سلیقه ی من به کلی مخالف با نحوه ی زندگی و افکار پدرم بود.گمان می کنم استعدادی که در سخنرانی داشتم و می توانستم با خطابه ها توجه جمعی را بسوی خود جلب نمایم در پیشرفت این افکار تأثیر به سزایی داشت.از همان دوران کودکی برای خودم یک آقای کوچولو بودم که در عین حال شاگرد مدرسه ی خوبی هم بودم،خوب کار می کردم،اما همه کس نمی توانست با من به راحتی کنار بیاید.

در ساعات بیکاری وقت خودرا در آواز خوانی و سرود های مذهبی در کلیسای لامباخ می گذراندم و فرصت های خوبی برای من پیش می آمد تا بتوانم در امور مذهبی مباحثه کنم.

یکی از کشیش ها که با پدرم رابطه ی دوستی زیادی داشت،افکارم را عوض کرد و از آنروز با اندیشه های تازه بکار افتادم،اما چندی بعد این حوس از سرم افتاد و جای خود را به امیدواری ها و آرزو های دیگر داد وچون همیشه کتابخانه ی پدرم را به هم می زدم چندین کتاب نظامی بدست آوردم که یکی از آنها درباره ی جنگ اخیر بین فرانسه و آلمان در سال1870بود و دو جلد از ان در همان سال چاپ شده بود.این کتاب سرگرمی روزانه ام بود و در مدت کمی جنگهای جهان و حوادث بزرگ توجهم را به خود جلب کرد و از آن تاریخ هر کتابی را که درباره جنگ و حوادث نظامی نوشته شده بود می خواندم.

خواندن این کتابها افکارم را کاملاً روشن کرد.برای اولین بار به وضعی ابهام آمیز با بعضی مسائل آشنا شدم و فکرم را به خود مشغول داشت،از جمله از خود می پرسیدم:آیا بین آلمانها که در جنگ شکست خورده بودند و دیگران چه تفاوتی وجود داشت؟و برای چه پدرم و دیگران و اتریشی ها در جنگ شرکت کرده بودند؟آیا ما با سایر آلمانها تفاوتی داریم؟آیا نباید با هم از راهی که آنها رفته اند برویم؟

پایان قسمت اوّل